اسم کلاس ما کلاس غیر مرتبط هاست .به نظر می رسد تعدادمان بیشتر از دوستانی باشد که رشته دوره کارشناسیشان با ارتباطات مرتبط بوده.![]()
حالا که لاجرم ما داریم مرتبط می شویم با چیزهایی که قبلا بهمان مربوط نبود شمای خواننده هم کم کم باید با دیر آپ شدن اینجا کنار بیایی
و اگر دلت خواست با فصل جدیدی از نوشتار های میرزای این وبلاگ همراه شوی.
مطالب پیش رو که در چند قسمت امروز و روزهای بعد می خوانید پیرامون روزنامه نگاری در کشورهای در حال توسعه است و برای کلاس روزنامه نگاری تهیه شده.
ادامه مطلب...
غدیربود؛ رفتیم پیشانی اباذر را ببوسیم وبگوییم: برادر: عیدت مبارک؛ پیشانی اش از آفتاب ربذه سوخته بود. به بن سکیت گفتیم : علی، هیچ نگفت ؛ نگاهمان کرد و گریست زبانش را بریده بودند.
خواستیم دست های میثم را بگیریم وبگوییم: سپاس خدای را که ما را از متمسکین به ولایت امیرالمومنین قرار داد: دست هایش را قطع کرده بودند.گفتیم : یک سیدی را بیابیم وعیدی بگیریم؛ سیدی ، کسی که از بنی هاشم ، جسدهایشان درز لای دیوارها شده بود وچاهها از حضور پیکرهای بی سرشان پربود؛ زندانی دخمه های تاریک بودند وغل های گران برپا، در کنج زندانها، نماز می خواندند.
فقط همین نبود که میان بیابان بایستد، رفتگان را بخواند که برگردند وصبرکند تا ماندگان برسند ، فقط همین نبود که منبری از جهاز شتران بسازد وبالا رود ، صدایش کند ودستش رابالا بگیرد، فقط گفتن جمله کوتاه « علی مولاست» نبود . کار اصلا این قدر ها ساده نبود . فصل اتمام نعمت ، فصل بلوغ رسالت، فصل سختی بود.
بیعت با علی (ع) مصافحه ای ساده نبود، مصافحه با همه رنج ها یی بود که برای ایستادن پشت سر این واژه سه حرفی، باید کشید ، ایستادن پشت سر واژه ای سه حرفی که در حق، سخت گیر بود .این روزها ولی همه چیز آسان شده بود .این روزها« علی مولاست» ، تکه کلامی معمولی وراحت است.
اگر راحت می شود به همه تیرک های توی بزرگراه ، تراکت سال امیرالمونین زد وروی تابلوهای تبلیغاتی ، با انواع خط ها نوشت «علی» ، اگرخیلی راحت وزیاد وپشت سرهم می شود این کلمه راتکرار کرد وتکرار، حتما جایی از راه را اشتباه آمده ایم. شاید فقط با اسم یا خط بی جان ، مصافحه کرده ایم وگرنه با او، کار حتما سخت بود، صبوری بی پایان برحق وتاب آوردن عتاب هایش ، حتما سخت بود.
آن مرد ناشناس که دیروز کوزه آب زنی راآورد ، صورتش را روی آتش تنور گرفت که « بکش، این عذاب کسی است که از حال بیوه زنان ویتیمان غافل شده است.» آن مرد ناشناس سر بردیوار نیمه خرابی در دل شب دارد، می گرید ومی گوید :« آه از این ره توشه کم، آه از این راه دراز» وما بی آنکه بشناسیمش ، همین نزدیکی ها ، جایی نشسته ایم وتمرین می کنیم که با نامش شعر بگوییم واز خود بی خود شویم.
عجیب است ، آن مرد هنوز هم مرد ناشناس است.
از كتاب خدا خانه دارد
از دوستاني كه در اين مدت بيشتر از خودم به گلستانه سر زدند تشكر مي كنم.سر فرصت به پيغام هاي سفارشي پاسخ مي دهم .
ادامه مطلب...

